آنانکه آمدند و ماندند...

از دوستانی که در جریان مبارزات انتخاباتی با من بودند و صادقانه آمدند و ایستادند سپاسگزارم از :

کانون فرهنگی افق سبز

انجمن فرهنگی فردای نوین

نهضت مدنی دانشگاهیان افغانستان

داکتر حیدر هاشمی

آقای مدبر

محمد کبیر تابش

محمد علی فیاض بامیانی

محمد فیروزی

سید علی موسوی

ابراهیم صفدری

جاوید الطاف

مولوی عبدالرازق

مولوی محمد اسماعیل

مولانا عبدالکبیر

مولوی عزت الله

مولوی حسام الدین

مامور صاحب سمیع

حجه الاسلام آقای واعظ

حجه الاسلام استاد عادلی(مدرسه مهدیه)

حجه الاسلام استاد براتی

حجه الاسلام استاد احمدی ( مدرسه فولادی )

حجه الاسلام صالحی سولیچ

کانون فرهنگی امام جعفر صادق(ع)

داکتر سید محمود حسینی

خانم داکتر معصومه حسینی

خانم داکتر صدیقه موسوی

محصلین محترم بند امیر

اینجینر جعفر نیطاقی

اینجینر حمید

داکتر یاسین

عبدالبصیر مصباح

سید محمد اخلاقی خوجه گنج

عزیز فرهمند

عبدالقدیر دانشیار

سید طاهر شاه

امین بنی هاشمی

محمد قاسمی

سید علی بهشتی

و تشکر ویژه از :

دوست عزیزم سید زکریا راحل

جناب حاجی فیروزی

استاد سید اسدالله خلیل

شمس الدین حامد پنجشیری

حاجی بسم الله جویان

ضیاء دانش

و برادرم سید علی حسینی که شب از روز نشناخت و با تهیه و چاپ ویژه نامه های انتخاباتی کمک بزرگی به من کرد....

از تمامی کسانی که با من بودند و کمکم کردند و به من رأی دادند صمیمانه اظهار سپاس و امتنان می دارم

ما در طول زمان تبلیغات انتخاباتی کارهای بسیار خوبی داشتیم و حرکت های ماندگاری را تجربه کردیم. خود را بازنده نمی دانیم و آنگونه که به دوستانم می گفتم در جستجوی یک راه تازه از پای نمی افتیم.

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصود و من نو سفرم

مبارزات انتخاباتی و تجاربی که من آموختم

 

تجاربی که من آموختم:

1-   تفکر قومیتی و تعصب منطقه گرایی فعلاً بسیار شدید مطرح است. برای مردم بسیار دشوار است که از علایق قومی و منطقه ای خود بگذرند و به یک واحد بزرگتر فکر کنند.

2-   احزاب شیعی، هیچکدام شان آنطور که باید جایگاهی در بین مردم ندارند. مردم نسبت به گذشته علاقه بسیار کمتری به رهبران هزاره دارند.

3-   دانشجویان پایگاه اجتماعی قدرتمندی ندارند، از سواد و تجارب سیاسی کاملاً  تهی هستند، قشری تحقیر شده اند اما نیرویی بالقوه هستند، تعصبات کور در بین آنان نیز وجود دارد، توان تغییر افکار عمومی را ندارند، بیش از آنکه تأثیرگذار باشند تأثیرپذیر هستند. علمای دینی بامیان نیز غالباً بی ثبات هستند. مادیات برای علمای دینی ارزش اساسی دارد. عالم دینی باسواد، کمتر دربامیان دیده می شود. اما قشری تأثیرگذارتر هستند.

4-   مردم عادی، قدرت درک بسیاری از مفاهیم و سخنان را ندارند اما با وجود بیسوادی و سادگی، بسیار زیرک و بسیار هوشیار هستند. مردم عادی در رابطه با مسائل سرنوشت ساز و آینده خود بی تفاوت نشان می دهند، هرچه باداباد می گویند. به تغییر علاقمندند اما زحمتی به خود نمی دهند. فقر و محرومیت، آنان را ضعیف و تحمل ظلم، آنان را محافظه کار ساخته است. مردم بامیان بسیار پیچیده اند و فکر و ذهنیت آنها به راحتی قابل شناسایی نیست.

5-   مردم بامیان شدیداً معتقد به دین و مذهب هستند، تشنه کار فرهنگی هستند، از لحاظ فرهنگی کاری قابل ستایش در بامیان نشده است، کتابخانه ای وجود ندارد، نشریه ای وجود ندارد، ضرورت انجام کار فرهنگی و انسجام فرهنگیان بامیان وجود دارد.

6-   از میان ولسوالی های بامیان، ولسوالی ورس دارای افراد قدرتمندتر و چهره های فرهنگی و سیاسی بیشتری است. فعلاً نقش تعیین کننده تری را برای خود تثبیت کرده است.

7-   تاجیک های بامیان، بسیار پراکنده و متشتت هستند؛ مشکل است که باهم متحد باشند، آنان نیز مثل مردم هزاره چندان مقید به رهبران قومی خود نیستند. مردمی محافظه کارند، از افراطیون هزاره متنفرند اما این تنفر را نشان نمی دهند. در مناطقی از غندک و کهمرد از تفکر طالبانی استقبال می شود.

8-   زنان به حساب نمی آیند. موجوداتی غیر سیاسی هستند. اما معدود چهره های فعال زنان وجود دارند.

                                              ادامه دارد...........

آغاز و انجام مبارزات انتخاباتی من در بامیان (بخش سوم)

 

من دیر شروع کردم اما با این وجود اکنون مردم مرا می شناختند. هر آنجا که می رفتم جمعیت کثیری برای شنیدن حرفهایم جمع می شدند، چنین جمعیت هایی را دیگران فقط با مصارف کلان، دور هم جمع می توانستند.. در روز انتخابات، پول کرایه حتی یک موتر را هم نداشتم تا هواداران مرا به مراکز رأی دهی منتقل کند و این مرا بسیار آزار می داد، روز انتخابات آنقدر تلفن به من آمد و تقاضای موتر شد که آخر مجبور شدم از شرمندگی تلفن خود را خاموش کنم و با ناراحتی روز را به شب برسانم.

علمای اهل سنت مرکز بامیان در نشست های خود به این نتیجه رسیده بودند تا از من حمایت کنند. خواسته های آنان را پذیرفتم، چون منطقی بودند. یکی از خواسته های آنان، ارتباط دراز مدت طرفینی و حمایت های سیاسی از آنان بود. مردم غندک هم استقبال کم نظیری از من کردند، در روز رأی دهی با وجود آن استقبال و وعده هایی داده شده، من هیچ موتری برای شان نداشتم و مردم غندک از موترهای شخصی خود استفاده کرده و رأی قابل ملاحظه ای به من داده بودند.

به هر حال یکی از برنامه های من، برگزاری امتحان کنکور آزمایشی در سرتاسر ولایت بامیان بود. این امتحان را با همکاری کانون فرهنگی افق سبز انجام دادم. تیم برگزاری کنکور، جوانانی توانمند و مبلغین بسیار خوبی برای من بودند. آنان همگی دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاه بودند و در تمامی مدارس متوسطه، بروشورها، نشریات و مواد تبلیغاتی مرا، ضمن امتحان کانکور، برای جوانان توزیع میکردند. این امتحان در تمامی مناطق و ولسوالی های دور و نزدیک بامیان انجام شد.

در کنار امتحان کنکور، مسابقات ورزشی را نیز در برخی مناطق برگزار کردم که غالباً خودم  نیز در آن، حضور می یافتم و حرفهای خود را با جوانان و حاضران می گفتم. مسابقات بزکشی در یکاولنگ، مسابقه فوتبال در بندامیر، مسابقات والیبال در نیطاق و... از آن جمله بودند.

در مدت کوتاهی که فرصت داشتم به یکاولنگ رفتم، محافل بسیار بزرگی در آنجا تشکیل دادم. یک نشست فرهنگی نیز در دفتر ستاد انتخاباتی خویش که یک هتل بزرگ بود در یکی از شب های قدر برگزار کردم و از اساتید، علمای دینی، فرهنگیان و معلمان یکاولنگ دعوت کرده بودم. تمامی فرهنگیان تقاضای تداوم این نشست ها و مباحث را داشتند.

به ولسوالی سیغان رفتم، به تمامی قریه های سیغان و به مرکز سیغان رفتم و سخن گفتم. اساتید لیسه مرکز سیغان که هزاران شاگرد دارند تقاضای صحبت داشتند و نشریه می خواستند. آنان از برگزاری امتحان کنکور بسیار راضی و خوشحال بودند.

به کهمرد رفتم و در مناطقی مثل بنق، دربند، دوآب و... با مردم صحبت کردم. در دوآب ولسوالی کهمرد، تعداد زیادی از علمای اهل سنت با توجه به شناختی که از من داشتند با اشتیاق آمده بودند و قول همکاری سپردند. اهل سنت از آن جهت استقبالم می کردند که من سالها با آنان کار می کردم و سالها گرداننده پیام مجاهد یکی از رسانه های اثرگذار اهل سنت بودم و با رهبران سیاسی اهل سنت همکاری و دوستی داشتم. آنچنانکه اسماعیلیه های ساکن در بامیان هم با سفارش سید منصور نادری، مرا زیاد احترام می کردند و وعده می دادند. در بنق هم تعدادی از متنفذین محلی و مجاهدین با سابقه از مناطقی مثل دره هاجر، لغکی، روی سنگ و ... به دیدنم آمدند.

دیدارهای خوبی بودند و چند روزی را در میان برادران اهل سنت در سیغان و کهمرد سپری کردم. جنگ و جدال بسیار زیادی بین دو تن از کاندیداهای اهل سنت سیغان و کهمرد وجود داشت؛ هادی خان سیغانی و مولوی عبدالکبیر که کاندیدای مورد حمایت سیاف بود، همیشه بین طرفداران آندو زدوخورد وجود داشت.

می دانستم که به ولسوالی های ورس و پنجاب نمی رسم لذا در آن ولسوالی ها تیم هایی از دانشجویان را مدتها قبل، فرستاده بودم و انصافاً خوب کار می کردند؛ تماسهای زیادی از آن مناطق به من می رسیدند.  

122 نفر ناظر داشتم، ساعت 4 عصر روز انتخابات منتظر گزارش آنان بودم. برخی مناطق، اوراق رأی دهی ساعت 11 قبل از ظهر تمام شده بودند. غندک و یکاولنگ اوراق رأی کم بودند و خیلی ها نتوانسته بودند رأی بدهند. تعداد زیادی از هواداران من در شیبر نتوانسته بودند رأی بدهند و بسیار شکایت داشتند. در کلیه سایت های بند امیر نفر اول بودم، در بامسرای و چپ دره مرکز بامیان نفر سوم بودم، در مرکز سیغان و روی سنگ کهمرد هم سوم بودم. در برخی سایت های یکاولنگ آراء خوبی داشتم و در برخی دیگر نه.

در مجموع، گزارش 122 نفر از ناظرین من رأی مرا 3250 رأی نشان می دادند. آراء عبدالرحمن شهیدانی و فکوری بهشتی و علی یار زاده و هادی سیغانی بالاتر از من بودند. می دانستم جزو برندگان نخواهم بود. تقلب و تخلف زیادی شده بود. کمیسیون هم با یکی از نامزدها همکاری زیادی داشت.

من باخته بودم رأی کافی را نداشتم. دوستانم بسیار ناراحت بودند. شب، عده ای تا دیروقت به دفتر ماندند. با آنکه خودم هم حال خوشی نداشتم اما مدام شوخی می کردم و خود را بی تفاوت نشان میدادم. عده ای به شدت از من انتقاد می کردند که چرا برای مردم موتر نفرستادی تا آنان را به پای صندوقها منتقل میکردند؟

 نان نمی خوردند و ناراحتی میکردند. آنان نمیدانستند که من واقعاً دیگر پولی نداشتم تا ...

من بازنده بودم اما تقلب و تخلف بسیار زیادی انجام شده بود، خصوصاً به نفع شهیدانی. شکایاتی که از مناطق مختلف، ناظرین من گزارش داده بودند، نوشته و به کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی فرستادم اما می دانستم که اثری نخواهند داشت...

                                                      ادامه دارد.......

آغاز و انجام مبارزات انتخاباتی من در بامیان (بخش دوم)

 

... به دلیل کمبود امکانات، تبلیغات حرفه ای من از اول ماه مبارک رمضان، یعنی نزدیک به 40 روز قبل از انتخابات شروع شد. آغاز کار من با سقوط موترم از ارتفاعی بلند و زخمی شدن همراهانم، توأم با یک حادثه بود؛ معجزه آسا از مرگ نجات یافتیم.

با از دست دادن موتر شخصی ام موتری را با راننده ای به کرایه گرفتم. دفتر و ستاد انتخاباتی خود را در ولسوالی یکاولنگ فعال ساختم.

برای تبلیغات خود بیشتر از ابزارهای رسانه ای استفاده می کردم؛ من نامه های سرگشاده نوشتم. نامه ای به مردم بامیان، نامه ای به دانشجویان، نامه ای به مردم یکاولنگ و ...

 هر هفته یک ویژه نامه انتخاباتی چاپ و منتشر میکردم. توزیع گسترده این ویژه نامه های چهار صفحه ای استقبال زیاد دانشجویان و فرهنگیان را در قبال داشت. هیچ مجموعه ی دیگری چنین توانی را نداشت. در این ویژه نامه ها تعداد زیادی از روزنامه نگاران سرشناس، از ابعاد مختلف درباره من نوشتند. در هر شماره از این ویژه نامه ها با تعدادی از چهره های سرشناس هم مصاحبه هایی انجام می شد و نظر آنان راجع به من به چاپ می رسیدند؛ اساتید دانشگاه، چهره های رسانه ای،علمای دینی، مقامات دولتی از زن و مرد و اقوام مختلف از من می گفتند. نشریات، با تیراژ بالا چاپ و با استفاده از چندین تیم در مناطق و ولسوالی های مختلف و بیشتر در مدارس، دانشگاه و مدارس دینی توزیع می شدند. این نشریات تأثر زیادی داشتند.

من هیچگاه از کسی رأی مطالبه نکردم و به هیچکس هیچ وعده ای هم ندادم. من از هیچ کس تقاضای همکاری نکردم، حتی کسانی که در دفاتر من کار می کردند و حتی از اقوام نزدیک خود؛ تنها تقاضای من از مردم آن بود که به حرفهایم با دقت گوش دهند. تنها انتقادی که مردم از من می گرفتند آن بود که چرا اینقدر دیر آمدی؟ همه چیز به تعبیرشان " پای د پای " شده است. یعنی هرکسی به نامزدی وعده داده است. اما آنان از برنامه ها و افکار من تمجید می کردند. من می شنیدم که برخی از کاندیداها نیز در بسیاری محافل به شایستگی من اعتراف می کردند. من هیچ کدام از نامزدها را تخریب نمی کردم، فقط افکار و برنامه های خودم را می گفتم. من دوست داشتم تا مردم و اخصّاً جوانان و تحصیلکردگان را به فکر یک راه جدید و یک فضای تازه بیندازم. شعار انتخاباتی من " یاراهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت" بود. من مسابقه ای ترتیب دادم و پرسیدم که شما چه درک و برداشتی از شعار فوق دارید؟ از ده هزار برگه توزیع شده در بامیان و ولسوالی های آن 1350  جواب به دفاتر من مواصلت شد. من می خواستم تا جوانان و تحصیلکردگان به یک راه جدید فکر کنند.

دفتر ستاد من در بامیان، بیش از سایر نامزدها مراجعه کننده داشت. بیشتر مراجعین جوانان و تحصیلکردگان بودند. به قریه ها که میرفتم گاهی عده ای از موسفیدان به من اعتراض می کردند که چه کرده ای که جوانان مان حرف ما را گوش نمی دهند و فقط از تو تعریف می کنند؟

تنها نامزدی که مرتباً رقبای خود را به مناظره دعوت می کرد، من بودم. کانونهای فرهنگی و علمای دینی را مدام تشویق میکردم تا زمینه مناظره بین کاندیداها را فراهم آورند، اما کسی حاضر به مناظره نبود. همگی از طیف های مختلف اقرار می کردند که حسینی مدنی انسان توانمندی است؛ خصوصاً هنگامیکه با سفر به مناطق، مستقیماً با مردم صحبت می کردم.

شایعه ای در بسیاری از مناطق دهان به دهان می گشت " حسینی مدنی آدم توانمند و شایسته هست اما برنده نمی شود". واقعاً نمی دانستم که این ذهنیت چطور به وجود آمده و چه کسانی آن را ایجاد کرده اند؟ واقعاً نمی دانستم که این ذهنیت را چگونه تغییر دهم؟ مردم به توانمندی من اعتراف داشتند اما می گفتند که او رأی نمی آورد. البته عده ای از رقبا بودند که صراحتاً مرا تخریب می کردند؛ از من نقطه ضعفی نداشتند اما می گفتند که فلانی سیّد است و سیّد ها همیشه چنین و چنان کرده اند و به این سیدها رأی ندهید و ... واقعاً این افکار و اینکه  چنین خزعبلاتی در مناطق بسیار محروم و دوردست گفته می شدند برایم بسیار آزار دهنده بودند.

علمایی که از کنار من رفته بودند بازگشتند و هر کدام توجیهاتی برای کار خود می تراشیدند و می رفتند...

                                                   ادامه  دارد...  

آغاز و انجام مبارزات انتخاباتی من در بامیان (بخش اول)

سلام دوستان

میدانید که من در انتخابات پارلمانی بامیان کاندیدا بودم.

گفتم از این انتخابات و کارهای خود چیزهایی بنویسم؛ این هم بخش اول:

 

با تشویق دوستان در آخرین روز و به عنوان آخرین نفر در انتخابات پارلمانی از ولایت بامیان کاندیدا شدم. راستش من تا آن زمان زیاد به بامیان نرفته بودم، من آشنایی زیادی با بامیان نداشتم، مردم بامیان هم مرا نمی شناختند، فقط عده ای که برق و تلویزیون داشتند مصاحبه های مرا از تلویزیون ها دیده بودند، برخی فرهنگیان و اهالی سیاست نام مرا شنیده بودند. امکانات و پول کافی هم برای تبلیغات نداشتم، رقبای من غالباً یا انسانهای متموّلی بودند و یا حداقل کاندیدای احزاب بودند. تنها نقطه امتیاز من، تجارب سالها روزنامه نگاری و آشنایی با سیاستهای جاری و آشنایی با مسائل سیاسی، فرهنگی و اعتقادی و.. بود. من می خواستم با مردم صحبت کنم و مسائلی را با آنان در میان بگذارم. می خواستم بامیان و مردم و ظرفیت های بامیان را بشناسم. من به تعدادی از کانونهای فرهنگی فعال در بامیان رفتم، با اعضای این کانونها صحبت کردم. از جمله این مجموعه ها یکی کانون فرهنگی امام جعفر صادق(ع) بود که گردانندگان آن تعدادی از طلاب جوان بودند، یکی هم کانون فرهنگی افق سبز که گردانندگان آن عده ای از دانشجویان دانشگاه بامیان بودند اعلام همکاری کردند؛ دانشجویان تا آخر ایستادند و طلاب علوم دینی بعدها به دنبال پولدارها به راه افتادند. به کابل بازگشتم تا به مرکز همبستگی رسانه ها و کارهای رسانه ای خود رسیدگی کنم.

رقابتهای انتخاباتی رسماً شروع شدند و من در کابل بودم. نامزدها هرکدام با تشکیل تیمهای کمپاینی و استفاده از موسفیدان و عالمان دینی شروع به گشت و گذار در ولسوالی ها و قریه ها کرده بودند، عکس های شان بازار ها را پر کرده بود ومن هنوز در کابل بودم و اوراق تبلیغاتی خود را هنوز چاپ  نکرده بودم.

رقابتها غالباً قومی بود، تعصب قومی وجود داشت و تعصب منطقه یی نیز همینطور. گفته می شد که نامزدها بیشترین رأی خود را از ولسوالی و قوم مربوط به خود می گیرند، این طبیعت و ذهنیت مردم بامیان است. من از یکاولنگ بودم و از این ولسوالی 13 نفر کاندیدا شده بودند.

افراد بانفوذ و ثروتمندی در میان کاندیداهای یکاولنگ بودند. در سایر ولسوالی ها نیز چنین بود و سهمیه بامیان هم بسیار اندک. رقابت با آنان برای من کار دشواری بود و بودجه من نسبت به سرمایه هرکدام از آنان بسیار ناچیز.

من باید کمبودهای موجود، نظیر عدم شناخت، سرمایه اندک، وقت کم و... را با شیوه های تبلیغاتی متفاوت و توانمندی های فردی خود جبران میکردم. البته من دوستان بسیار خوبی هم داشتم که حاضر بودند برای پیروزی من هر کاری بکنند و انصافاً تیم همکار مرا هیچ کاندیدای دیگری نداشتند.

دو ماه به انتخابات مانده بود و من به بامیان رفتم، عده ای از متنفذین بامیان برای حمایت از من شرط گذاشته بودند که آنان را به مراجع و منابع قدرت، وصل کنم. آنان خواستار ارتباط با شورای عالی پنجشیر بودند.

نماینده شورای عالی پنجشیر را با خود به بامیان آوردم و با گروه فوق صحبت کردم، توافقاتی حاصل شد. هتل سابق مارکوپولو که جای مناسبی بود را به عنوان دفتر مرکزی ستاد انتخاباتی خود، قرارداد کردم. ازهمان ابتدا دانشجویان زیادی به دیدنم آمدند، داوطلبانه شروع به نصب پوسترها و توزیع بروشورهای من در بازار بامیان کردند. عده زیادی از علمای دینی که قبلاً به من وعده همکاری داده بودند به دیگران ملحق شده بودند چون کاندیداهایی همچون عبدالرحمن شهیدانی و محمد امین عارف پول زیادی به آنان می پرداختند. اما دانشجویان مانده بودند.

مسئولیت کمپاین خود را به دانشجویان سپردم، عده ای قهر کردند و رفتند.......

                                                                                                            ادامه دارد