
آقاي رئيس اين روزها كمي مشوش است. هرچه به زمان پايان رياست نزديكتر مي شود، اين تشويش بيشتر ميگردد. آقاي رئيس بازهم ميخواهد همچنان رئيس بماند؛ اما چه بايد بكند؟
باوجود آنكه دهها هزار نظامي خارجي و هزاران هزار عسكر داخلي، از تاج وتخت وي و امنيت ملكش محافظت ميدارند اما آقاي رئيس آرزو ميدارد كه كاش سربازاني مثل طالبان در اختيار ميداشتم!!
آيا ممكن است كه ايشان براي حفظ رياست، دست به سوي سربازان رؤيايي خود دراز نمايند؟ آيا حكمتيار به او خواهد پيوست؟ آيا او ميتواند تاج وتخت آقاي رئيس را براي وي تضمين نمايد؟ اگر جناب حكمتيار به طرف او چشمك بزند چه شرط وچه خواستهاي خواهد داشت؟
آقاي رئيس اين روزها هركاري مي كند، هركاري هم از او ديديم وشنيديم نبايد تعجب كنيم. وقتي كه داماد كاكل به سر حكمتيار پس از شش سال زندان براي اولين بار صورتش را در آئينه ميبيند، بعد از شش سال ريشش را اصلاح ميكند و پس از شش سال براي اولين بار به حمام ميرود، بلافاصله بعد از آزادي، با آقاي رئيس ديدار مي كند؛ كنفرانس مطبوعاتي ميگيرد؛ مهماني مجلل ترتيب ميدهد وسپس محترمانه به پاكستان پيش پدر زن نازنين خويش ميرود.
آيا نبايد تمام اينها را به حساب يك برنامه گذاشت؛ برنامهاي كه براساس آن آقاي رئيس باز هم دركاخ رؤياهاي خويش بر تاج و تخت خود باقي بماند؟ آنهم با كمك مخالفيني كه سالها ظاهراً با آنان جنگيده بود! شايد آقاي رئيس ميداند كه يانكي ها از او خسته شدهاند. با آنكه در هفت سال گذشته آمريكاييها به شدت از او حمايت ميكردند اكنون آنان خوب ميدانند كه ادامه حمايت آمريكا وتداوم بقاي رييس كرزي، كم كم روزگار آمريكا را در افغانستان سياه خواهد نمود. بر همين اساس آنان مدتي است كه به دنبال بديلي براي مرد شيك پوش افغان ميگردند. اين بديل، چه كسي خواهد بود؟
شايد براي آقاي رئيس دقيقاً روشن نباشد اما حتماً از معاملات ونزديكي هاي دوستان قديمش باسران آمريكايي، زياد ميشنود؛ علي احمد خان جلالي دوست ديروز و رقيب امروز كه دلالان سياسي را در كابل به كار گمارده و زلمي خان خليل زاد، آمريكايي تبار جمهوريخواه! كه با غرور و نخوت، شايعهاي انداخته و منتظر عكس العمل ها و تحولات آينده است.
همين تشويش باعث شده است كه اين روزها آقاي رئيس براي اولين بار در گفتگو با مجله اشپيگل تلويحاً از مسترجلالي وكاركردهاي او انتقاد كند. و با وسواس خاصي برنامه هاي مستر زلمي را زير نظر بگيرد.
اما روحيه رئيس بسيار شكسته است، همچون سالهاي اولين، شاداب و با طراوت نيست، اگر آنروزها بازي و فريب مي داد امروز بايد باج بدهد. دوستان و حريفان او امروز، هوشيار شده اند.
آقاي رئيس گاه با نااميدي مي گويد كه من اين ادعا را نكرده ام كه بهترين هستم، اميدوارم مردم بهتر از من را انتخاب كنند و در ادامه مصاحبه با اشپيگل، جرأتي بخرج مي دهد تا بگويد: من اين كشور را بسيار خوب اداره كرده ام!! اما من توان و فرصت از بين بردن فساد و بي قانوني را نداشتم!! وبعد ادامه مي دهد كه من كشور را از يك جنگ داخلي ديگر نجات دادم!! مجال تشريح اين سخنان آقاي رئيس وجود ندارد؛ شايد من معناي سخنان آقا را نمي فهمم؛ هفت سال حتما فرصت كمي براي محو فساد است! درحاليكه قبل از وي فساد به اين ميزان وجود نداشت. نجات مردم از جنگ داخلي ديگرهم از آن حرف هاست!!
اما از لابلاي آن گفته ها يك نكته آشكار مي شود؛ تشويش هاي آقاي رئيس!
تشويش بايدداشت! همانند آقاي رئيس همه تشويش دارند؛ تشويش از بودن رئيس! و تشويش از آمدن يك شاهكار ديگر! اما آقاي رئيس شايد مجبور باشد تا پنجه در پنجه بادار خود در اندازد. از همين روي، در وادي آينده هاي خود گام مي زند. او خود را مجبور مي داند كه به همه كس لبخند بزند، مشورت كند، ببيند، باج بدهد و... صاحب منصب وموسفيد وقومندان وموافق و مخالف وهمه وهمه را از خود كند. پنجه در انداختن با بادار زوردار وپيسه دار حقيقتا كار سختي است.
اين روز ها از هر سياستمدار و اهل علم وفرهنگ بپرسي كه چه كسي در آينده رئيس جمهور خواهد شد؟ بلادرنگ خواهد گفت: هر آنكس را كه آمريكا حمايت كند!! مردم هم همين را مي گويند.
زهي شرم وتأسف، كه يك كشور بيگانه كه روزي و روزگاري از نظر مردم اين سرزمين، كشوركفر شمرده مي شد امروز يك بازيچه و مهره را ماهها درخاك خود آموزش دهد و تربيت كند و واژه هاي رنگ رنگ به او ياد دهد، منافع وخواستهايش را به او تلقين كند و سپس با تبليغات فراوان رسانه اي به افغانستان بفرستد؛ با زور دالر والقائات راست ودروغ براي مردم شهري واطرافي او را بر تخت وتاج برساند وسپس چند سال ديگر، همين وضع بر سر مردم افغانستان تكرار گردد و دغدغه ها و تشويش هاي مردم از آرد و نان وكار وخانه و امنيت و... همچنان ادامه يابد. شايد مردم به اين نتيجه رسيده باشند كه رئيس آينده، همچون رئيس فعلي زندگي و آينده آنان را بازهم به تباهي ونيستي خواهد برد. رئيسي كه از جانب اجانب حمايت و تحميل شود همين است و همان خواهد بود!
تلفون همراهش به صدا در مي آيد؛ آن طرف خط، صدايي مي گويد: من داكتر... هستم؛ يكي براي شما پيدا كرده ام؛ دو ماه ديگر مي زايد اگر لازم داريد بياييد از نزديك گپ بزنيم.
مرد خود را به داكتر مي رساند؛
- داكتر صاحب! بچه است يا دختر؟
- چكار داري كه بچه است يا دختر؛ مگر اولاد نمي خواهيد؟
- خب داكتر صاحب! لااقل بگوييد كه كدام زن است؟ از كدام مردم است؟ چقدر پول مي خواهند؟
- يكصد هزار!
- چي ميگي داكتر صاحب! همه جا 40، 50 هزار افغاني بيشتر نيست؛ من آنقدر پول ندارم!
بعد از چندين جلسه چانه زدن؛ به توافق مي رسند. زن باردار، وضع حمل مي كند؛ او حتي صورت طفل خود را هم نمي بيند؛ به جاي آنكه نوزادش در آغوشش گذاشته شود، قيمت طفلش را در بغل مي گيرد و رهسپار خانه مي شود. اما او مطمئن است كه تا مدتها گرسنه نمي ماند.
نوزاد، در آغوش خانوادهاي ديگر كه صاحب فرزند نمي شوند قرار مي گيرد و تا آخر عمر، پدر و مادر واقعي خويش را نمي شناسد.
اين روزها و سال ها، فقر و فلاكت در سايه حكومت دموكراتيك! و در حضور ده ها كشور متمدن و متمول غربي، به حدي گسترش يافته است كه برخي خانواده ها مجبور مي شوند تا شكمي را براي سير كردن شكم هايي ديگر بفروشند. خريد و فروش نوزادان، كم كم به امري عادي تبديل خواهد شد. وقتي نحوه انجام كار را با كنجكاوي مي پرسم، چند نفر را پيدا مي كنم كه خودشان يا آشنايان شان اطفالي را از زايشگاهي خريده اند.
يكي از آنان مي گويد كه نوزادي را براي خواهرش خريده كه باردار نمي شده است. و سپس با دستپاچگي مي گويد: داكتر راضي نبود كه مادر نوزاد را ببينيم ولي زياد اصرار كردم و ديدم؛ او زن بدي معلوم نمي شد من به او مقداري انعام هم دادم!
آنان ظرف مدت چند ماه با كودك، انس گرفته اند و او مدعي است كه نوزاد را مثل فرزند واقعي خويش دوست دارند.
ديگري مي گويد كه دو نوزاد را به همين شكل براي دو فاميل گرفته اند. واسطه اين كار به گواهي آنان، غالباً افرادي هستند كه در مطب خويش، پس از چندين جلسه مصاحبه و معاينه و شنيدن درد دلهاي زنان باردار و فقير و پي بردن به فقر مفرط آنان، پيشنهاد واگذاري طفل شان را به خانوادهاي ديگري در قبال دريافت مبالغي پول مي دهند.
قيمت يك نوزاد، غالباً بين پنجاه تا صدهزار افغاني (معادل يك تا دو هزار دالر) مي باشد.
به گفته مدعيان مذكور، واسطه ها سعي مي كنند تا خانواده هايي كه اقدام به خريد و فروش نوزادان مي كنند، با يكديگر آشنا نشوند؛ دليل اين عمل، پشيماني احتمالي يكي از خانواده ها است. در برخي زايشگاه ها، خانواده هاي متقاضي فرزند، رسماً براي خريدن يا گرفتن نوزادان، ثبت نام مي نمايند.
گزارش هايي وجود دارد كه برخي از خانواده هاي عقيم، جهت تلقيح مصنوعي يا تهيه اسپرم از بانك هاي اسپرم در كشور هاي خارجي، خصوصاً هندوستان، به اين كشور سفر مي كنند.در چنين شرايط و در بدل چنين عملي، برخي افراد چنين توجيه مي كنند كه واگذار كردن يك نوزاد به خانوادهاي كه صاحب فرزند نمي شوند، يك كار پسنديده است. اما هيچ عقلي سليمي حكم نمي كند كه مادري، نوزاد خود را به خاطر نيكويي عمل به ديگري واگذارد. مگر آنكه بگوييم فقر، آن خانواده را مجبور به ترك فرزندان شان مي سازد. توليد مثل زياد در ميان بسياري از خانواده هاي فقير افغان به عنوان يك ارزش محسوب مي شود، برخي از اين خانواده ها وقتي كه از تهيه نان كودكان شان ناتوان مي مانند، در مواردي كه ديده شده است فرزندان خود، خصوصاً دختران شان را به فروش مي رسانند.
در اين اواخر گزارش هاي متعددي از ولايت هاي مختلف افغانستان مبني بر فروش دختران و اطفال خوردسال به خاطر تنگدستي ها به گوش مي رسد، حتي در مواردي نيز افرادي فقط با اين نيت كه فرزندان شان از گرسنگي نميرند، آنان را به خانواده هاي ديگر مي سپارند.
اين گوشهاي از زندگي رؤيايي پس از طالبان است؛ دولت فعلي افغانستان به حدي امكانات و فرصت ها را ضايع ساخت و به حدي ناتواني خود را در پشت شعار بازار آزاد و خصوصي سازي پنهان ساخت تا چنين فقر و فلاكتي دروازهي خانواده هاي فقير افغانستان را كوبيد.
من حامد كرزي هستم؛ هرگز تصور آن را نمي كردم كه روزي، رئيس جمهور افغانستان شوم؛ وقتي كه در حواشي كنفرانس بن از هر طرف به من مي گفتند كه رئيس جمهور مي شوي، باور نمي كردم؛ اما شدم!
آن روز ها من خوشبخت ترين آدم روي زمين بودم؛ آن روزها قصه من به افسانه شبيه بود، قتل يك سردار، فرو ريختن دو كاخ بلند و هزيمت لشكر يأجوج و مأجوج، بخت و طالع مرا بلند ساخت وهماي سعادت، بر دوش من نشست؛ آنروز، همگي دور مرا حلقه زدند، تبريك مي گفتند و تملق مي كردند، شايد خودم هم نمي دانستم كه چرا؟! چرا امريكا و غرب، مرا انتخاب كرده بودند؟ چرا مجاهدين (افرادي كه بخاطر قدرت سال ها باهم جنگيده بودند) همگي، همه قدرت را به من واگذاشتند؟ امريكا و مجاهدين از هر طرف مرا در آغوش مي گرفتند، هر كدام با هدف ها و نيت هاي خاص؛ امريكايي ها هوشيارتر و مجاهدين، وطني تر.
روز هاي خوبي بود، همه از من نام مي گرفتند، امور مملكتي خوب پيش مي رفتند، قدرت طالبان درهم شكسته بود؛ آنقدر كه يك سوراخ موش را به قيمتي گزاف مي خريدند.
اما در روز هاي نخستين، يك مشكل هم وجود داشت: به كي چه مقامي بايد داد؟! منظورم مجاهدين است، البته تعدادي از عناصر چپ و فرنگي ها هم بودند، امريكايي ها هم كه حاجت به گفتن نيست؛ به هر نحوي بود بايد همه را راضي نگه مي داشتم؛ اين بسيار مهم بود! البته آن زمان، امريكايي ها واقعاً عالي بودند، آن روز ها حتي در خيالاتم نيز نمي گنجيد كه مردم افغانستان، اين مردم مسلمان و بيگانه ستيز، اين قدر آنان را دوست داشته باشند؛ شايد يكي از دلايل محبوبيت من هم، همين بود كه سايه امريكا بر سرم افتاده بود. زلمي جان هم واقعاً عالي كار مي كرد او جداً يك مدير و مشاور بسيار خوب بود. مكر و حيله، زياد ياد داشت، يادش بخير! حضورش درآن روز ها براي من غنيمتي بود ولي اين روزها كمي عوض شده... معلوم مي شود كه از مرام پشتونوالي در او چندان اثري نيست.
من رئيس جمهور شده بودم، مسؤوليت سنگيني بود و من تجربه چنين كار كلاني را نداشتم، بايد خودم را براي مصروفيت ها و جنجال ها آماده مي كردم؛ بايد براي مردم و در جمع بزرگان سخنراني مي كردم؛ كار مشكلي بود، سابقا زياد سخن نگفته بودم، بايد قسمي حرف مي زدم كه هم مردم خوششان بيايد و هم سخنوران و نكته سنجان برمن ايراد نگيرند واقعاً كه چه كار سختي!!
البته من درجمع موسفيدان و مردم اطرافي بسيار راحت حرف مي زدم، مردم هم با اشتياق گوش مي دادند، دوست داشتم مردم را بخندانم اما از شما چه پنهان وقتي در يك مجموعه علمي يا در مقابل رؤسا و انديشمندان كشورهاي ديگر، سخن مي گفتم، مركب ام، كمي ميلنگيد. شايد به همين دليل بود كه در آنجاها نيز درسخنرانيام، چاشني مزاح وشوخي را ميافزودم، تا كسي چندان به عمق و علميت و معنا، توجه نكند.
من از قندهار بودم اما! دوست نداشتم تا قومگرا باشم؛ افغانستان از همه چيز مهمتر بود. عدهاي جنوبي وال وقتي در اطرافم شمالي وال ها را مي ديدند، بسيار عصباني مي شدند و گاه برمن ايراد مي گرفتند. آنان از من توقع داشتند تا اتوريته تاريخي جنوب را حفظ و تقويت كنم. ديگران نيز توقع فراوان خود را داشتند گاه بين شمال و جنوب، حيران مي ماندم؛ اما به هر حال، قوم، قوم است؛ خدا از زور قوم نجات دهد!
معاونين خود را از اقوام مختلف گرفتم تا توازن برقرار شود. اما در موسم انتخابات، بجاي محقق، خليلي را اختيار كردم و بجاي مارشال، احمدضيا را. خليلي هم از رهبران عمده مردم هزاره محسوب مي شد و احمد ضيا، برادر مسعود و داماد استاد رباني بود. معاونين اولي به محض تبديلي، سر ناسازگاري گذاشتند؛ مارشال سراغ قانوني را گرفت تا او را در مقابل من بخيزاند و محقق، قريه به قريه سراغ مردم هزاره را گرفت و تا توان داشت از من، بدو بيراه گفت. براي همه و همه يك عادت شده بود، هر كسي را از وظيفه، تبديل مي كردم، شروع به بدو بيراه گفتن مي كرد. حيران مي ماندم كه اينها چه سياستمداراني هستند؟! جالب تر آن است كه بعضي از اين بزرگواران، روزها به من فحش و دشنام مي گفتند و شب با گردن خميده مي آمدند كه رئيس صاحب، ما خو با تو هستيم و سپس بر سفره مي نشستند و تطاول مي نمودند. گاه به خودم آفرين مي گفتم؛ كلان، كلان آدم ها به زور، خود شان را به من مي چسپاندند. بجاي اينكه وزن و موقف خود را درك كنند، باز مي آمدند كه رئيس صاحب! چه امر مي كنيد؟! ما چه خدمت كنيم؟! به همين خاطر بايد بپذيريم كه خدا زدگان را خدا زده و خدا دادگان را خدا داده!
به هر حال، معاونين هم چندان به كارم نيامدند، دومي كه اطرافش خالي بود و اولي هم كه علناً با من در افتاد و با رقبا پيوست؛ رقبايي كه از آنان مي ترسيدم، آنان واقعاً اشخاص زورمندي بودند، از من رنجيده بودند، دوستي ديروزين را از ياد برده بودند. شايد هم واقعاً تقصير من بود، آنقدر وعده دادم و عمل نكردم تا انگشت نما و بي اعتبار شدم. وقتي كه با ديگران، جبهه ساختند تنم لرزيد، نگران شدم، سراغ اين وآن رفتم، دوستان خارجي مرا آرام مي ساختند، از هيچ گروهي اين قدر نترسيده بودم ولي كم كم فهميدم كه ترس من از آنان و از جبههي شان كاملاً بي مورد بوده است. ظاهر آنان با ابهت بود ولي كم زور بودند، بي آزار بودند، خيالم از جانب آنان راحت است. من مطمئن هستم كه آنان در جايي كه بايد باهم شوند، نمي شوند. از درون آنها خبرهايي مي شنوم...
اما از جانب امريكا همچنان تشويش دارم! با من چه خواهند كرد؟ آنان از ابتدا زياده از حد امر ونهي مي كردند، آنقدر كه حتي مردم كوچه و بازار نيز فهميدند كه امريكا بر اوضاع سوار گشته است كاري هم نمي توانستم بكنم، گاه امر و نهي مي كردند و گاه وطنداران مرا در جنوب مي كشتند، بسيار ناراحت مي شدم، بغض گلويم را مي فشرد، در دلم مي گفتم: لعنت بر اين امريكايي ها! بيزار از كمك اينها! با خشم به ديدن مقامات شان مي رفتم ولي آنان، بسيار زور آور بودند.
پاكستاني ها هم همين طور بودند، آنان واقعاً موجودات شريري هستند؛ هرچه مي كشم از دست آنان است. واقعاً نمي دانم با آنان چه كنم؟ اگر آنان را كشور دوست مي گويم، برادر مي گويم؛ اگر تهديد مي كنم، اگر عذر مي كنم، هرچه مي كنم نمي شود. كاش روزي در پاكستان، زندگي نمي كردم! گاه آرزو مي كردم ايكاش در جغرافياي مرزي كشورم، لكهاي بنام پاكستان وجود نمي داشت، كاش ما جاي ديگري مي بوديم! لعنتي ها گاه طالب روان مي كنند، گاه جاسوس و اسلحه مي فرستند، گاه آرد و گندم را از ما قطع مي كنند. مگر ما چه هيزم تري به آنان فروخته ايم؟! كاش مي توانستم، كشورم را از جو و گندم و مواد خوراكه خودكفا مي ساختم تا اين قدر محتاج و خوار و زار نمي شديم. از موترسازي و طياره سازي كه خلاصيم، نان خود را هم نمي توانيم پيدا كنيم. براي من بسيار سخت است كه هر سال از دنيا گندم و معاش، گدايي كنم.
انگليس ناراض، روسيه و ايران و پاكستان و چين و همه و همه ناراض؛ امريكا هم ناراض! هر كدام از دل خود، كار مي كنند باز ناراض هم هستند. بعضي وقت ها به خود مي گويم: آنها كه ناراض هستند به جهنم! مهم، مردم است؛ مردم ناراض نباشند؛ اصلاً رئيس جمهور آيندهي افغانستان را مردم انتخاب مي كنند نه امريكا! اما باز مي بينم كه مردم هم...
از هر طرف جنجال است. سيه روزي هاست. امروز همگي از من روي گردانده اند، امروز اشتباهات ديگران هم به پاي من ثبت مي شوند، رسانه ها غلطي امريكا را از من مي پرسند، رشوت خوري يك مامور را از من مي دانند، حتي مي گويند كه برادرم در قاچاق دست دارد، در اين بين، گناه من چيست؟
اگر تا ديروز، همگي زير بالم را گرفته بودند، امروز همگي با سنگم مي زنند. طالبان هم آنقدر فهم ندارند كه بدانند، من هم از خود شان هستم؛ از جنوب! هرچه كردم كه پس بيايند و از ديگر مردمان ياد بگيرند تا وطن آرام شود، نشد. خودم خواستم به ديدن ملاعمر و گلبدين بروم، آدرس شان را نيافتم كه بگويم: «اُ ملا صاحب! اُ حكمتيار صاحب! از براي خدا بس كنيد اينقدر اولاد اين وطن را به كشتن ندهيد!» اما چه كنم آنان حاضر نمي شوند حتي مرا ببينند و حرف مرا بشنوند.
بعضي اوقات با خود مي گويم: چه مجبور هستي كه تمام جنجال هاي درون و بيرون را به جان مي خري؟ تمام مسؤوليت ها به گردن تو مي افتند، يك ساعت وقت استراحت نداري، هزاران خطر را به جان مي پذيري، آزاد نيستي! اين رياست پرجنجال را رها كن، برو يك گوشهي دور، آرام زندگي كن! اما باز مي گويم: من كه زماني، اصلاً توقع رياست را نداشتم، اما حالا كه رئيس شده ام، ايلا دادنيش هم نيستم!
اما يك كاري بايد بكنم، فرصت كم است و نارضايتي زياد! ارگ جاي دلنشيني است نبايد از دست برود اما ارگ، هوش از سر برخي اطرافيانم پرانده و از خود، بيخود شان كرده است. با دهان فراخ شان، حد و حدودشان را از ياد برده اند. گاه به جان هم مي افتند و گاه با تكتازي هاي شان مرا هم به دردسر مي اندازند. خدا انصاف بدهد مطبوعات چيان را! گپ را نمي فهمند، مشكلات را درك نمي كنند، فقط ياد دارند نيش بزنند. گويا ياد شان رفته كه آزادي شان را مديون من هستند، اما وقتي كه پا را از گليم شان درازتر كردند ناچارم كه سر وكار شان را با قومندان خرم در اندازم. عبدالكريم خان خرم خوب مي فهمد كه چه كند!
اصلاً شما قضاوت كنيد؛ مطبوعات را ميدان دادم، گفتم بگذار تا حتي از من هم انتقاد كنند؛ بگذار تا براي يك مرتبه هم كه شده معناي آزادي را درك كنند. مردم واقعاً فرصتي براي فرياد كردن دردهاي تاريخي خود نيافته اند. بگذار تا من اين فرصت را براي شان فراهم آورم، بگذار تا درد خود را برسر من فرياد كنند. اما آنها چه مي دانند كه من چه مي كشم؟!
بگذار بگويند، بگذار بنويسند! من هم دل پر دردي دارم، مثل همهي مردم، مثل همهي سياستمداران، مثل همهي مطبوعات چيان! هرچه بزرگتر باشي درد بزرگتري داري، من با كي بايد بگويم؟! گاه فشارهاي عصبي و مشكلات آنقدر زياد مي شوند كه گونه و چشم و ابرويم، از خودم نيستند. من چه مي توانستم بكنم كه نكردم؟ هر كشوري كه پول مي داد سهم مي خواست؛ در كابينه، در ولايات، در مواقف و مناصب؛ اما من چه بايد مي كردم؛ گاه بين امريكا و بريتانيا مي افتادم كه باهم جدال داشتند، آنها در اين اواخر بسيار خسته كننده و آزار دهنده شده اند. بايد اعتراف كرد هرجا كه امريكا و انگليس هست، ترياك هم هست، بسيار گپ هاي ديگر هم هست به گمانم همين خانه خرابها نيز بي سرو سّر نيستند. جنوب، سراسر مزارع خشخاش است، نمي دانم كه صدهاهزار تن ترياك كجا مي شوند؟ قاچاق هم از خودش حدي دارد. در هلمند، نام اورانيوم هم برده مي شود، نميدانم ارزش چند گرام اورانيوم چقدر است؟ به هرحال، اگر بيشتر از اين به اربابان غربي تكيه كنم، كلاهم پس معركه است. نبايد ميدان را خالي كنم، به كسي هم اجازه نمي دهم. با يا بدون رفقا بايد به سوي انتخابات آينده بروم؛ هنوز امكانات و قدرت در دست من است...
چند روزی است که دوستانم از من می خواهند تا شب را در منزل آنان سپری کنم٬ آنان می گویند که محل بود و باشت٬ نا امن شده است. خیلی دلم می خواهد که نترسم اما از شما چه پنهان٬ نمیشود. خودم میدانم که آن شب٬ فقط برای تهدید کردن آمده بودند وگرنه ساعت ۵/۲ شب در نمی زدند و گلوله ای به سمت سگ بیچاره شلیک نمی کردند٬ هرچند که ارگان های امنیتی محل را تحت نظر گرفته و گشت های شبانه را آغاز کرده اند اما دوستان می گویند که ساعات رفت و آمد و محل بود و باش خود را باید تغییر دهی!

ماجرا چیست؟!
سردبير پيام مجاهد از طرف افراد مسلح ناشناس تهديد شد
حسيني مدني مي گويد كه از طريق راه پلههاي داخل سالون، به پشت بام رفتم، تا هويت افراد بيرون از خانه را شناسايي نمايم و در صورت ورود افراد ناشناس، باپريدن بربام خانههاي همسايه خود را نجات دهم؛ ديدم كه دو نفر با لباس هاي محلي پشت دروازه بسيار بيتاب و مشوش بودند، مرتب به طرف موتر سراچه شخصي كه در پانزده متري شان ايستاده و فردي كه در موتر نشسته بود رفته و بازپس مي آمدند و گاه تلاش مي كردند، تا از ديوار حويلي بالا بيايند، بر اثر سر وصداي باشندگان دفتر و سپس پيدا شدن تعدادي سگهاي ولگرد، بعد از حدود بيست دقيقه، افراد مسلح ناشناس سوار بر موتر سراچه، محل را ترك گفتند. متعاقباً صداي فير مرمي نيز از حوالي سپين كلي به گوش رسيد.
روز قبل از آن، يكي از كارمندان رياست امنيت ملي با احساس مسئوليت ومراجعه به دفتر پيام مجاهد، خواستار اطلاعاتي شده بود كه برمبناي آن، كارمندي از پيام مجاهد، مورد تهديد قرار گرفته يا خواهد گرفت. به نظر مي رسد كه حادثه نيمه شب 18 ثور، فقط به نيت تهديد حسيني مــدني و اخطــار به وي صورت پذيرفته كه برعلاوه روزنامهنگاري دركميته فرهنگي جبهه ملي نيز عضويت دارد.
هفته نامه پيام مجاهد شماره 579 مورخ 19 ثور
خبر گزيده:
بازهم سوءقصد به جان يك خبرنگار
هفتهي گذشته يكي از خبرنگاران منتقد دولت شب هنگام از سوي افراد ناشناس مورد سوءقصد قرار گرفت كه خوشبختانه ازاين حادثه جان سالم بدر برد.
آقاي حسيني مدني؛ سردبير هفته نامهي پيام مجاهد حوالي ساعت ۵/۲ شب چهار شنبه۱۸ثور، منزلش از سوي سه فرد ناشناس مورد حمله قرار مي گيرد و حمله كنندگان مي خواستند با ترفند هاي خاص وارد خانهي وي شوند؛ اما آقاي مدني با درك موضوع حاضر نمي شود كه با آنان روبرو شود و مانع ورود آنان به داخل منزلش مي گردد.
آقاي مدني مي گويد: آنان پشت دروازه آمده بودند و به مستخدم مي گفتند كه از فاميل هاي مدني هستند و مي خواهند مدني را ببينند. وي مي افزايد كه من از ترس به پشت بام برآمد و چون هوا تاريك بود نتوانستم هويت اين افراد را شناسايي كنم. آنها سه نفر بودند، دو نفر شان دم دروازه خانه تلاش مي كردند كه در را باز كنند و يك نفر شان به فاصله 15 متري در موتر سراچه منتظر بود.
آقاي مدني مي گويد وقتي مستخدم در حويلي را باز نكرد آنها تلاش نمودند كه از ديوار خانه بالا شوند؛ اما به دليل بلندي ديوار نتوانستند وارد خانه شوند. به گفتهي سردبير پيام مجاهد اين افراد به زبان پشتو گپ مي زدند. وي مي گويد اين ماجرا 20 دقيقه به طول انجاميد وقتي سرو صداي ما از داخل خانه اوج گرفت، پارس سگ هاي ولگرد در اطراف خانه زياد شد و اين افراد بخاطر سراسيمگي به پارس سگ ها صحنه را ترك كردند اما دو دقيقه پس از رفتن شان صداي فير شنيده شد.
آقاي مدني در مورد هدف اين افراد به هفته نامه اقتدار ملي گفت: احتمالاً آنها براي ترساندن من آمده بودند و در آينده نيز ممكن است اين تهديد ها ادامه پيدا كند.
وي مي گويد كه روز قبل از حادثه از امنيت ملي يك نفر به دفتر پيام مجاهد آمده و پرسيده بود كه كسي از اعضاي اين هفته نامه تهديد شده است يا خير؟ اما امنيت ملي به موقع اطلاع داده بود ولي ما موضوع را جدي نگرفتيم. وي در مورد دليل احتمالي اين حمله مي گويد: نوشته هاي من بيشتر در مورد نقد سياست هاي پاكستان و گروه طالبان بوده است ......
اين خبرنگار در حالي از اين سوءقصد جان سالم بدر مي برد كه درين اواخر رسانه ها و خبرنگاران آزاد به تهديد هاي جدي مواجه شده اند و برخي از نهادهاي حكومتي تلاش مي كنند كه به نحوي گردانندگان رسانه هاي غير دولتي را زير فشار قرار دهند.
وضع رسانه ها در افغانستان به دليل محدوديت هايي كه از سوي حكومت و حلقه هاي نزديك به رئيس جمهور اعمال مي شود نگراني هاي زيادي را در ميان خبرنگاران به وجود آورده است.
در چندسال اخير وضع خبرنگاران در كشور رو به وخامت گراييده است و تاكنون چندين خبرنگار جان هاي شان را از دست داده اند و شماري هم از سوي حكومت و برخي نهادهاي برسر اقتدار مورد تهديد و ضرب و شتم قرار گرفته اند. هفته نامه اقتدار ملي شماره 263 مورخ 21 ثور 1387
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تهدید علیه اصحاب مطبوعات همچنان ادامه دارد
در شرایطی که در جریان این هفته و با فرا رسیدن روزسوم ماه می ، روز جهانی آزادی مطبوعات ، از تهدیدها و خشونتها علیه ژورنالیستان و اصحاب مطبوعات اظهار نگرانی شد، در موردی تازه از تهدیدها ، سردبیر هفته نامه پیام مجاهد مورد تهدید افراد ناشناس قرار گرفته است . حسینی مدنی سردبیر هفته نامه پیام مجاهد در گفتگو با راه نجات گفت که سه شنبه شب گذشته مورد تهدید و اقدام به حمله سه فرد ناشناس قرار گرفته است . به گفته وی ، ساعت دو بعد از نیمه شب ، سه نفر که به زبان پشتو سخن می گفتند ، دروازه خانه وی را زدند و از اهالی این خانه که پرسیده ( مدنی ) کجاست و آنها از خویشاوندان او هستند ، اما اهالی این خانه به این افراد و اینکه به زبان پشتو سخن می گفتند ، مشکوک شده و دروازه را باز نکرده اند .سردبیر هفته نامه پیام مجاهد ادامه داد که او از روی پشت بام ناظر بر افراد پشت در بوده ، اما آنها حالت عادی نداشته و سعی داشتند تا از دیوار وارد خانه شوند . وی خاطر نشان ساخت که در پایان این افراد با جمع شدن سگ های ولگرد و بلند شدن سروصداهای باقی اعضای خانه ، همراه با نوع موتر نوع سراچه ای که منتظر آنها بود ، صحنه را ترک کردند . اما حسینی مدنی خاطر نشان ساخت که تهدید و حمله کنندگان بدون شک ، دوباره به سراغ وی خواهند آمد و به همین دلیل از مسئولین امنیتی خواست تا در راستای تامین امنیت وی و شناسایی عاملین تهدید کننده ، اقدام کنند . وی از هویت حمله کنندگان اظهار بی اطلاعی کرد.
سوء قصد به جان سردبیر هفته نامه پیام مجاهد
شب گذشته چهار تن از افراد ناشناس با مراجعه به منزل سید محمد حسینی مدنی ، سردبیر هفته نامه پیام مجاهد ، خواستار دیدار با وی شدند . آقای مدنی گفت : ساعت دو و نیم شب گذشته( سه نفر) با استفاده از یک موتر نوع سراچه به منزلم آمده و خواستار دیدار با من شدند ، اما من خود را در جایی مخفی نمودم ، مهاجمین سعی کردند که به دیوار منزل بالا شوند ، اما نسبت بلندی دیوار نتوانستند وارد حیاط منزل شوند ، لذا باز گشتند . آقای مدنی گفت نسبت به تاریکی شب نتوانسته است که چهره های این افراد را تشخیص دهد اما گفت : وقتی آنها دروازه را می کوبیدند به زبان پشتو صحبت می کردند . به گفته آقای مدنی قبل از این واقعه یکی از مامورین ریاست امنیت ملی ، بدفتر هفته نامه پیام مجاهد آمده و پرسیده که : آیا کسی در این اواخر شما را تهدید نکرده است ؟
این در حالی است که هفته نامه پیام مجاهد یکی از رسانه های منتقد دولت است که همواره در مخالفت با دولت قرار دارد . آقای مدنی علت این مسئله را نمی داند اما می گوید که شاید نوشته هایش گروهی را منزجر نموده و خواسته باشند تا وی را تهدید و یا به قتل برسانند. در یک سال گذشته تعداد زیادی از خبرنگاران مورد تهدید افراد حکومتی و ناشناس قرار گرفتند، پیش از این یک مرد مسلح ناشناس در مقابل دروازه استاد رهنورد زریاب دیده شد که وقتی از سوی خانم خلیل یار همسایه آقای زریاب مورد سوء ظن قرار گرفت ، فرار کرد. سرمنشی سازمان ملل متحد نیز از وضع امنیتی رسانه ها و خبرنگار در افغانستان ابراز تشویش نموده و برای بررسی این مسئله فیلیپ استین ، نماینده ویژه خویش را به افغانستان اعزام داشته است .
2۱ ماه ثور آقای فاضل سانچارکی سخنگوي جبهه ملي افغانستان در جريان كنفرانس مطبوعاتي؛ ضمن محكوم نمودن قتل پدر نماينده مردم ننگرهار در پارلمان و ربودن اعضاي خانواده وي گفت كه اين حادثه و واقعه تهديد حسيني مدني از اعضاي جبهه در تداوم حادثه بغلان كه متعاقب آن سيد مصطفي كاظمي به شهادت رسيد قابل بررسي مي باشد.
جمعيت واقعي افغانستان به درستي، روشن نيست اما وسعت جغرافيايي، دشت ها و زمين افغانستان به تناسب جمعيت اين كشور به حدي هست كه به گفته كارشناسان، آذوقه بيش از 160 مليون نفر را تأمين نمايد.
به يقين، بيش از هفتاد درصد مردم كشور، در روستاها زندگي مي كنند. زندگي روستايي توأم با سنت گرايي با وجود آنكه افغانستان را از تجدد و پيشرفت هاي صنعتي و تمدني به دور نگهداشته است اما حداقل نتوانسته تا كشور را از لحاظ توليد محصولات كشاورزي، بي نياز سازد.
در سالهاي اخير و با جلوس دولتمردان جديد، روحيه و تمايل شهرنشيني بين مردم روستايي و اطرافي گسترش يافت؛ كابل، هرات، مزارشريف، جلال آباد و برخي ديگر از شهرهاي عمده، مملو از جمعيتي شد كه از روستاها و اطراف و يا از مهاجرت به آنجاها سرازير شده بودند.
اگر دلايل افزايش شهرنشيني و مصرف گرايي مردم را بررسي كنيم، يقيناً عمده ترين دليل آن، سياست هاي غلط و بي برنامگي حكومت مي باشد. دولت بجاي حمايت از مردم قريه جات (دهقانان و مالداران) دست به واردات مواد غذايي به شمول آرد و گندم و برنج و... از كشور هاي خارجي، خصوصاً پاكستان زد و اين واردات را از طريق بخش خصوصي، استمرار بخشيد. كمك هاي خارجي به جاي اينكه در حمايت از توليد كنندگان، اعم از دهقانان و صنايع خورد و كلان به مصرف برسند، در حمايت از مصرف گرايي به مصرف رسيدند. جاي بسي تأسف است كه مردم اغلب نواحي روستايي، حتي آرد و گندم خود را خريداري مي كنند چرا كه جمعيت روستايي، حتي توان تأمين مايحتاج غذايي خود را نيز ندارند. متأسفانه، ابزارآلات زراعتي در سراسر كشور، ابتدايي هستند. در افغانستان هنوز عصر داس است و به تراكتور و ماشين آلات مدرن كشاورزي نرسيده ايم. هنوز، بجاي تجهيزات، از حيوانات، در مراحل سه گانه زراعت استفاده مي شود. دولت هنوز به خوبي نتوانسته و يا نخواسته تا سموم دفع آفات گياهي را به درستي توزيع نمايد و سمپاشي مزارع و گندمزارها را به درستي آموزش دهد.
دولت در قسمت حفرچاه هاي عميق، مهار و استفاده از آب هاي روان و رودخانه ها در آبياري زمين ها هيچ سهولتي براي مردم ايجاد نكرده است. اصلاً مردم روستاها، دولت و نقش حمايتي دولت را نمي شناسند. دهقانان، دولت را فقط مرجع حكومت كردن و حد اكثر، تامين امنيت مي پندارند و نه چيزي بيشتر از آن. اين در حالي است كه دولت، ناكار آمدي و ناتواني خود را در پشت بهانهاي با عنوان «قانون بازار آزاد» پنهان ساخته است.
اين توجيه از جانب حكومت، نفرت انگيزترين بهانه است. دولت با حمايت از بازار آزاد، برعلاوه فلج ساختن بخش زراعت و توليد مواد غذايي در داخل كشور، افغانستان را در بخش هاي ديگر نيز كاملاً وابسته ساخته است.
در بخش احيا و ايجاد كارخانه هاي توليدي اعم از صنعتي و غير صنعتي هيچ اقدام مفيدي انجام نداده است. وزارت هاي تجارت و صنايع، زراعت و آبياري و... ناكارآمد ترين وزارت ها بوده اند كه در وابستگي فعلي كشور، بيشترين نقش را داشته اند. افزايش قيمت آرد و نان در اين اواخر به بالاترين سطح در دهه هاي اخير، اوج بي برنامگي و بي كفايتي حكومت را نشان داد كه مردم را تا آستانه انفجار برد.
دشت هاي وسيع بلا استفاده در شمال و جنوب و در مجاورت قريه جات، توان ارتزاق ده ها مليون نفر را دارند اما با واردات بيش از حد موادغذايي از خارج، لم يزرع مانده و مردم اطرافي، انگيزه چنداني براي كشت و كار ندارند؛ بسياري از آنان، در سال هاي پسين ترجيح داده اند تا زمين هاي زراعتي را رها كرده و به شهر ها پناه آورند و به جمع دستفروشان و كارگران بيكار ميدان ها (چوك ها) و مصرف گرايان، اضافه شوند.
در چنين شرايطي كه كشور روز به روز وابسته تر، فقيرتر و بيكارتر مي شود، دولتمردان بازهم همچنان سخن از بازار آزاد و حمايت از بخش خصوصي مي گويند.
باوجود آنكه امكانات و تسهيلات فراواني از جانب جامعه جهاني در اختيار افغانستان قرار گرفته و مي گيرد و دولت مي بايد از اين امكانات جهت خروج از وابستگي ها، بازسازي زيرساخت ها، حمايت از توليدات داخلي خصوصاً توليد محصولات زراعتي و حمايت از مردم روستاها استفاده ببرد ليكن بيشتر، آن را توسط حلقه هاي مخصوص حيف و ميل نموده است.
دولت فعلي در طي سال هاي اخير فقط دست به كارهاي مقطعي زده تا كشور همچنان محتاج و نيازمند، چشم به كمك هاي خارجي و واردات كالاهاي مصرفي بدوزد.
اين مسأله كه با وجود جمعيت فراوان روستايي، زمين هاي وسيع زراعتي، رودخانه ها و آب هاي فراوان، كشور ما همچنان وابسته به آرد و گندم پاكستاني و خارجي است جاي بسي سرافكندگي مي باشد.
مي گويند در دوران قديم، اگر دختر پادشاه، زشت روي مي بود به دليل اينكه زشتي خود را بپوشاند، نديمه هاي خود را از ميان بدقواره ترين زنان، انتخاب مي كرد و چون، شاهدخت در ميان نديمه هاي بدشكل خود در بـازار به گشت و گذار مي پرداخت، در نظر مردم و رعيت، زيبــا و دل آرا جلوه ميداد.
در افسانه ها دختر پادشاه، نماد زيبايي و شورانگيزي به تصوير كشيده شده و غالباً خاركني بي چاره، دل در پي وصل او مي باخته است.
با گذشت قرن ها از عصر افسانه ها، بازهم خاركن ها دل در گرو مهر شاهدخت عصر نو نهادند...
در فلسفهي انتخاب نديمه هاي شاهدخت امروزي كه با وجود افراد لايق و نيك سيرت، غالباً ناكارآمد ترين و ضعيف ترين افراد انتخاب گرديده اند، هيچ توجيهي به جز تكنيك قديمي و تكرار شدهي تاريخي، از قصه هاي شاهدخت و نديمه هايش نمي يابيم!
بايد اعتراف كرد كه در دنياي مدرن امروز، فرهنگ ما، آداب و سنن ما، چهرهي قريه ها و قصبات ما، شهر و بازار ما و نظام سلطنتي ما شباهت عجيبي به زمان، مكان و افسانهي شاهدخت و نديمه هايش يافته است. در عصر جديد، افغانستان هنوز يك كشور بدوي است؛ سلطان مملكت هنوز هم حرف اول و آخر را مي زند، در بودن شاه، وزراي دست راست و چپش هيچ صلاحيتي ندارند، درباريان فقط در تمجيد او مديحه مي سرايند، در اطراف قصر حكومتي، صدها نفر نيزه دار مي ايستند، درباريان هنوزهم زراندوزي مي كنند، هنوز از خزانه دربار به چاپلوسان و مديحه گران، تحفه و زمين بذل مي شود، هنوز سگ جنگي يك عنعنهي ملي پنداشته مي شود! مردم اين مملكت، هنوز زندگي خاركن گونه دارند، هنوز از قيمت گندم و آرد مي گويند و مي نالند، وسيلهي سفر مردم اطرافي، هنوز هم اسب و شتر و قاطر است؛ قوم، طايفه و قبيله هنوز در رگ رگ مردم جريان دارد و...
در چنين شرايطي در باريان در جمع مردم، حاضر مي شوند تا گزارش دهند؛ گزارش يكسال گشت و گذار و خيز زدن ها و جولان دادن ها را.
با پايان يافتن جريان گزارشدهي درباريان، آن زمان كه مردم سرزمين قصه ها از لابلاي گزارش هاي پرطمطراق نديمه ها چيزي نمي يابند و عدم دستاورد مطلوب يكسال كار كابينه هويدا مي شود، دوستي با تعجب مي پرسد: چرا آقاي كرزي كابينه اش را اين قدر ضعيف انتخاب كرد؟ اگر درباريان و دولتمردان، قدرتمند مي بودند چه ضرري براي رئيس جمهور داشت؟ چرا تيم حكومتي به جاي بيان دستاورد هاي يكسالهي خود، يكديگر را متهم به فساد و ديوانگي و... مي سازند؟!....
حامدكرزي در آخرين سخنراني اش اعتراف مي كند كه «اصلاً تصور رياست جمهوري را هم نمي كرده است» نا خواسته در جريان كنفرانس بن، حكومت را در دست گرفت؛ ايشان هيچ تجربهاي در حكومت داري و مديريت كلان كشور نداشت، ديگران اطراف او را محكم گرفتند تا ايشان رسم و رواج حكومت داري را بياموزد؛ آنچنان كه به قول شاعر:
دستش بگرفت و پا به پا برد
تا شيوهي راه رفتن آموخت
اما زماني كه جاي پا و تاج و تخت شان محكم شد و قدرت هاي خارجي را چون كوه در پشت و پشتوانهي خود ديد، از قدرت هاي دروني و باداران داخلي اش احساس بي نيازي نمود و چون آنان در آينده ادعايي نكنند ايشان را يك به يك از اطراف خود راند.
در دوره هاي حكومت موقت و انتقالي و زماني كه در كابينه ايشان، وزنه هاي وزين حضور داشتند، سخني را از خودش نقل قول مي دارند كه گويا ايشان گفته اند: «در دورهي حكومت انتقالي، وقتي به كابينه داخل مي شدم، پاهايم مي لرزيدند اما در كابينه جديد وقتي داخل مي شوم، پايه هاي كابينه مي لرزند.»
با توجه به حاكميت كابينهاي سست و لرزان، هرچه زمان بيشتر گذشت، فرصت ها و امكانات نيز بيشتر به هدر رفتند، مردم و رعيت در مضيقهي بيشتري قرار گرفتند و ناكارآمدي حكومت آشكارتر شد، حاميان ديروزين آقاي كرزي، هر كدام با برافراشتن علم انتقاد، خود به فكر رياست و پادشاهي افتاده اند؛ از خليلزاد امريكايي گرفته تا جلالي دوپاسپورته و هواداران قديمي آقاي كرزي در جبهه ملي، همه و همه از آن جهت در برابر وي برخاسته اند كه از ايشان مايوس و حتي عصباني هستند.
در چنين شرايطي، سخن جناب كرزي صاحب كه مي فرمايند: «حال كه به رياست دست يافته ام، رهايش هم نخواهم كرد!» بسيار جالب و تأمل برانگيز مي نمايد. از طرف ديگر، نا اميدي از آقاي كرزي، در بين كشورهاي دور و نزديك نيز، روابط وي با آنان را متزلزل ساخته است. هنوز به روشني معلوم نيست كه امريكا و غرب، بازهم از ايشان حمايت كنند؛ همچنان كه خود ايشان نيز در سخني تأمل برانگيز مي گويند كه «رئيس جمهور آينده افغانستان را اين بار، مردم افغانستان انتخاب خواهند كرد و نه امريكا!» و اگر چنانچه ايالات متحده هنوز هم، خريدار ايشان باشد، همپيمان مرموزش (انگلستان) قطعاً جسارت هاي اخير وي در اخراج ديپلوماتها و رد (پدي اشداون) را از ياد نخواهد برد. در شرايطي كه هم مردم و هم خارجي ها از ايشان و كابينه وي ناراض هستند؛ او چگونه بازهم افغانستان را بازار جولان دهي خود تصور مي دارند؟
به نظر مي آيد كه پس از هفت سال گشت و گذار، شاهدخت امروزي آن جذبهي سالها قبل را ندارد، نديمه هاي نازيباي او نيز روح مردم را جريحه دار ساخته اند. آنان از قوميت خويش، براي خود حصاري ساختند و به مرور زمان از مردم و مردم از ايشان، فاصله گرفتند؛ با وجود آنكه آنان غالباً دانش آموخته و با سواد بودند ليكن از تجربه و توانايي مديريتي بهرهاي نداشتند، خلاقيت و نوآوري نيز نتوانستند از خود نمايش دهند؛ بزرگترين خلاقيت آنان، حيف و ميل اموال و ثروت هاي عمومي و تبعيض بين كارمندان شان بود. نام دربار نشينان، با فساد گره خورد و اختلاس و رشوت و خويشخوري و... زيبنده نام آنان گرديد. آنان بيش از حد به عشوه و طنازي پرداختند به نحوي كه مردم، از ماهيت، صورت وسيرت نازيباي آنان مكدر گشتند.
هرچه به زمان انتخابات آينده نزديكتر مي شويم، شايد جناب آقای كرزي ، افسوس داشتن كابينهاي قوي و با برنامه را بخورند؛ كابينه ونديماني كه مي توانستند آيندهي سياسي جناب ايشان را تضمين نمايند. ايشان هرچه به آخر خط نزديكتر مي شوند شانس بقا را بيشتر از دست مي دهند چرا كه سيستم و نظام و اداره و چهره ها، همه و همه موجبات نااميدي رعيت را فراهم آورده اند. رعيت، امروز با صرف نظر از زندگي رويايي، امنيت و نان مي خواهند؛ كمترين و اوليه ترين چيزها. مردم از آرزوهاي كلان خود دست شسته اند. اكنون برخي تحليلگران، تداوم رياست آقاي كرزي را فاجعه بار و برخي ديگر پا را فراتر نهاده و تهوع آور مي دانند.
شمايل نازيبا را مي توان با اخلاق و رفتار نيكو جبران نمود چرا كه به قول حضرت مولانا:
ما درون را بنگريم و حال را
ني برون را بنگريم و قال را
آوازه در آوازه افتاده بود كه تكنوكرات ها مي آيند و زمام امور را بدست مي گيرند. تبصره ها مي شد كه آنان متخصصين و فن سالاران هستند و گاه، آنان را صاحب اعجاز مي دانستند. در دنيايي از خيالات و اوهام غرق مي شدي و سوار بر توسن تخيلات رنگارنگ بر آسمان خراشهاي كابل مي برآمدي و جاده هاي پاكيزه و زيبا و خانه هاي مجلل شهر و سرسبزيهاي وهم انگيز كابل را به نظاره مي نشستي و شب هنگام، دست در دست خانواده و اولاد، در چراغان شهر وبازار به گشت وگذار مي پرداختي و مي خريدي و مي پوشيدي و... خوش مي بودي.
تكنوكرات را منجي خويش مي پنداشتي چرا كه او از متن تمدن با دنيايي از فن و تخصص مي آيد. و چون آمد، چشم به قد آراسته و كالاي اطوكشيده وي دوختي و گوش به فرمايشات نو نو او گرفتي. برخي لغات را فهميدي و آنچه نفهميدي به حساب سواد و تخصص بالاي او گذاشتي و واه واه گفتي. آنگاه برجان مبارك غرب دعا كردي كه عجب فن سالاراني ساخته و عجيب تحفه هايي آورده است.
آنچنان دل باختي كه هر آنچه داشتي باختي. چرا كه بايد همان مي شدي كه حضرت تكنوكرات مي گفت. بیمارستان و دواخانه و فروشگاه و دكان را به انگليسي نام نهادي و اولادت را به كورس ها فرستادي. چون خودت انگليسي نمي دانستي از اداره به كنج خانه نشستي! تكنوكرات مجبور نبود خودش را با تو بسازد، تو مجبور بودي كه همچون او شوي!
دريشي و شلوار لي و عينك دودي و نكتايي را براندامت راست كني تا از فيشن روز پس نماني!
تكنوكرات با خود تحفه هاي ديگري نيز آورده بود، تلويزيون هاي خصوصي، كانسرت، سيمينار، كنفرانس و... اما وقتي صداي شكم و جنجال هاي درون را شنيدي، دانستي كه آزادي بيان و دموكراسي، نان نمي شوند. گست هاوس ها و فاحشه هاي چينايي و مشروبات الكولي را هم كه تو نمي خواستي!
با تكنوكرات ها دالر هاي زيادي آمده بود، هرچه به دالر ها بيشتر اميد مي بستي، كمتر مي ديدي چرا كه دالر، زيبندهي بكس خود جناب تكنوكرات و باداران زرد چهره و چشم آبي وي بود.
و باز هم سال ها گذشت، در تكنوكرات چيزي نيافتي، كمي دير فهميدي تكنوكرات معناي لغت هاي رنگارنگ خود را خودش نيز نمي فهمد، او حتي در لايه هاي قومي خويش، گم شد. و باز كم كم دوباره به نقطهي آغازين بازگشتي.
آخرش نفهميدي كه عيب از كجا بود؟ تكنوكرات ها يا امريكايي ها؟ و يا شايد هم از خود ما! باز با خود مي گفتي: ديگر كشور ها را تكنوكرات هاي شان آباد ساختند، حتماً تكنوكرات هاي ما درس هاي شان را خوب نفهميده اند و يا شايد افغانستان با اروپا و امريكا فرق مي كند! كمي فكر مي كني؛ تكنوكرات ها به تقليد از امريكا، سيستم بازار آوردند، خصوصي سازي و مدل هاي ليبراليستي را در افغانستان آزمايش كردند، اصلاحات اداري و رقابت آزاد آوردند، نظام رياستي را پیاده كردند، حتي مشاورين و متخصصين خود را هم از امريكا واروپا آوردند، اما هيچ پيشرفتي نصيب افغانستان نشد! تمام اينها شد تا بفهمي و بفهمند كه امريكا، امريكاست و افغانستان، افغانستان!
نمي داني كه چه بايد شود؟! افغانستان، امريكايي شود يا تكنوكرات هاي ما افغانستاني شوند؟!
در افكارت غرق مي شوي؛ هزاران مشكل نو وكهنه داري، هيچ تغييري در زندگي ات نيامده، بيكار هستي، خانه نداري، نان نداري، اطرافيانت پرخاشگر شده اند، شهر آلوده است، تاريك است، نا امن است، از انتحار كه هيچگاه نبوده است مي ترسي، جرأت رفتن به نقاط مزدحم را نداري، به آينده بي باوري و...
شكر خدا برق مي آيد. بر صفحهي تلويزيون، مردي شيك پوش با نكتايي نقش دار و صورت تراشيده، پشت تريبون بازهم در حال لغت پراني است، گويا گزارش يكسال كار خود را مي دهد.
ناخودآگاه شعري به ذهنت مي افتد كه:
از طلا گشتن پشيمان گشته ايم
مرحمت فرموده ما را مس كنيد